بعضی آدمها بوی خوب دارند ! حتی وقتی دورند. دلت که براشون تنگ میشه بوی خوبشون تو ذهنت میپیچه و اونقدر دلت هواشونو میکنه که دوست داری محکم بغلشون کنی.....
ازدستش عصبانی هستی...
برچسب:
نویسنده: kimia
سلام دوستای گلم...خوبین؟؟؟حال و احوالا خوبه؟؟
خوب توی این پستو صندلی داغ گذاشتم
هرسوالی که دوست دارید ازم بپرسید منم قول میدم راستشو بگم
فقط کمتر از10تانباشه......
دوستتون دارم
برچسب:
نویسنده: kimia
مرد يعني،
شانه هايي پهن ، يعني تکيه گاهي امن .....
يعني بوسه اي از روي دوست داشتن ،بدون اندکي شرم!
***
در ذهن زنانه ي من....
... ... مرد يعني
کوه بودن، پر از سخاوت، پر از حياي مردانه
در کنار اين ابهت ،لوس شدنهاي کودکانه!!!!
برچسب:
نویسنده: kimia
ساده که میشوی
همه چیز خوب میشود
خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
برچسب:
نویسنده: kimia
وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیزخورده بود و موهام دیده می شد
با لبخند گفتی: «موهات بیرونه ها خانومی!»
درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم.
شرم آور بود.
شوهراشون چه بی خیال.
««اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری»»
برچسب:
نویسنده: kimia
یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم...
برچسب:
نویسنده: kimia
پسری به دختری که تازه باهاش دوست شده بود میگه:
امروز وقت داری بیایی خونمون؟
دختر:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟
پسر:بگو میخوام برم استخر...
دختر اومد خونه دوس پسرش
پسر:تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه...
برو حموم موهاتو خیس کن
وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی به دوستاش زنگ میزنه...
پسرو دوستاش یکی یکی میرن حموم و به دختر تجاوز میکنن...
اخرین نفری که رفت حموم...دیدن دیر اومد بیرون...
یک ساعت شد...دو ساعت شد....ولی بیرون نیومد
گفتن بریم در حمومو باز کنیم ببینم چی شده که نمیان بیرون...
وقتی در حموم رو باز میکنن...
میبینن که دختر و پسر هر دو با هم رگ دستشونو زدن...
و یه نوشته رو دیوار میبینن که گفته:
نامراااااااا خواهرم بـــــــــــــــــود
برچسب:
نویسنده: kimia
عشـــق او
شـــوخی زیبــایی بود که خدا با مــن کرد…!
زیبــا بود
امــا
شــوخی بود….!!
برچسب:
نویسنده: kimia
می خواهم داستانی از علاقه ام به تو را بنویسم . . .
یکی بود ، یکی . . .
بی خیال . . . !
خلاصه اش می شود اینکه : دوستت دارم لعنتی . . .
برچسب:
نویسنده: kimia
پسر : بزرگترین آرزوت چیه ؟
دختر : اینکه عشقمو زیر بارون بغل کنم ! تو چی ؟
پسر : اینکه کسی که زیر بارون بغلش میکنی من باشم …
برچسب:
نویسنده: kimia
دفتر یادداشت روزانه دختر :
امروز باهاش بهم زدم بهش گفتم از اینکه باهاش هستم خوشحال نیستم ...
فکر کردم بهم میگه نرو بمون...اما اون گذاشت که برم...
به همین راحتی کسی رو که این همه دوسش داشتم و منتظرش بودم از دست دادم...
دفتر یادداشت روزانه پسر :
امروز باهام بهم زد گفت از اینکه باهامه خوشحال نیست ...
انقدر خرد شدم که نتونستم بگم چرا ؟!
میخواستم ازش بخوام که نره اما وقتی با من خوشحال نیست نمیتونم به زور نگهش دارم...
به همین راحتی دختری رو که انقدر عاشقش بودم از دست دادم...
برچسب:
نویسنده: kimia
به سلامتی رفیقی که از پشت خنجر خورد ولی برگشت
و گفت:
برچسب:
نویسنده: kimia
ﭘﺴﺮ : ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺩﺧﺘﺮ : ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ ! ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﯿﻢ ! ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ! ﭘﺴﺮ : ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ !! ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ! ﺧﺐ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ !!! ﭘﺴﺮ: ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ … ) : ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﺎﻳﯽ ﮎ ﻳﻮﺍﺷﻜﯽ ﻋﺎﺷﻘﻦ
برچسب:
نویسنده: kimia